الهه فاخته

خاطرات بانو الهه فاخته

28 آبان ماه 1394

سرم را که بالا گرفتم شاخه های درختان شاد بودند و می رقصیدند.لبخند زدم و گفتم مرسی که پاییز را بیادم آوردید.

را افتادم از دستفروشی یک کلیپس گرفتم تا از باران دلخور نشود.
کمی جلوتر مقابل یک بستنی فروشی ایستادم...


الهه فاخته منبع اصلی مطلب : الهه فاخته
برچسب ها : الهه فاخته
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : شب پاییزی و مردی که ناشنوا بود | خاطرات پاییزی